پنجشنبه، فروردین ۱۸، ۱۳۹۰

این انتظار لعنتی دردناک

چیزی کش دار و بی‌پایان
انگاری خیال تمام شدن نداره
سعی می‌کنی طاقت بیاری
یک جوری بگذرونیش
به این امید که تموم بشه
عوض بشه
سعی می‌کنی بی‌خیالش بشی
سرت را گرم می‌کنی
تا این لحظه‌ها رد بشه
و نمی‌شه
هر لحظه مثل یک زخم میمونه
زخم پشت زخم
چیزی عوض نمی‌شه
خوب نمی‌شه
تغییر نمی‌کنه
لحظه پشت لحظه
زخم روی زخم
و تو که حتی عادت هم نمی‌کنی
نه به انتظار نه به درد

برچسب‌ها:

شنبه، خرداد ۰۱، ۱۳۸۹

کیک شور تولد

دیروز تولدم بود.
برای من که روز تولدم خاص ترین روز خداست. دیروز روز عجییی بود. کلا امسال سال عجیبی بود . و این اردیبهشت که شبیه جهنمی شده از خبرهای بد. این عجیلی و گنگی را برای من چند برابر کرده است
دیروز روز تولد من بود
روز تولد احمدرضا احمدی هم بود. شاعر عزیزی که حتما میشناسیدش.
روز تولد محسن روح الامینی هم بود. او که پارسال بود با هر آنچه که اعتقادش بود و امسال نیست .
حالا گیریم آقای احمدی 70 ساله شده باشد با کوله باری از تجربه های گوناگون و من 32 سال را تمام کرده باشم و اویی که دیگر نیست.
اما احتمالا هر دوی ما وقتی صبح روز 30 اردیبهشت شنیدیم که آقای محمد نوری زاد را به قصد کشت در زندان زده اند. روزمان تلخ شده. وقتی شنیدیم ضربه مغزی شده. کاممان تلخ شده
وقتی خبر دار شدیم که جعفر پناهی هنوز در اعتصاب غذاست دلمان گرفته است.
پیش خودم میگویم. کدام تولد؟ کدام لبخند؟ کدام شیرینی؟
فعلا شوری اشک است و دلی نگران و ذهنی مضطرب.
امیدوارم 30 اردیبهشت سال آینده یهتر از امسال باشد. سبز تر. شاد تر


*******

من بسیار گریسته ام
هنگامیکه آسمان ابری است
مرا نیت آن است
که از خانه بدون چتر بیرون باشم
اما کنون مراد من است
که از این پنجره برای باری
جهان را آغشته به شکوفه های گیلاس
بی هراس و بی محابا ببینم.


احمد رضا احمدی

برچسب‌ها:

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۹

امان از این نگاه نمکین




نازنینم !از رد نگاهت بر دلم هر شب خون میچکد
من آن را مرهمی نمیگذارم
نمک میپاشم هر شب
مبادا که اثرش از یادم برود

برچسب‌ها:

یکشنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۸۹

اردی بهشت جهنمی




سخت است به طناب فکر نکنم.
به طنابی که تو حکم کردی
تو انداختی
تو کشیدی
در ماهی که روز معلم در آن است
معلم اعدام کردی
در روز مادر
مادر عزاد دار کردی
تجربه مادر شدن را از یک زن گرفتی
سخت است به طناب فکر نکنم
در اردیبهشتی که کردستانش مملو از گل است و بهشت است
آتش جهنم به پا کردی
سخت است طناب را بر گردن تو تجسم نکنم
و بگذارم در حسرت این طناب ذره ذره جان دهی
اما این کار رامیکنم
دیر یا زود خواهی فهمید
من شبیه تو نیستم
و تو در حسرت طناب خودت را با دستهای خودت حلق آویز خواهی کرد

برچسب‌ها:

جمعه، بهمن ۳۰، ۱۳۸۸

...

از ظهر تا به حال یک دم می خوانم
" من عاشق چشمت شدم"
و بقیه اش را جز موسیقی متنش یادم نمیاید
چه اهمیت دارد
مهم این است که
" من عاشق چشمت شدم"

برچسب‌ها:

چهارشنبه، آذر ۰۴، ۱۳۸۸

یک سفارش کائناتی

این روزها دلم میخواهد خداوند بیاید پایین ،صاف در چشمانم نگاه کند. دستم را بگیرد و ببرد حمام. خودش عین این دلاکهای قدیمی با کیسه و سفیداب بیفتد به جانم. آنچنان چرک از تنم بگیرد که پوستم خون بیفتد. انقدر خوب بشورتم که اخر سر خودش لبخندی از رضایت بزند و سری تکان دهدو بگوید حالا تمییز شدی!

برچسب‌ها:

پنجشنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۸۸

مرگ تدريجي با بيماري عصبي تبخير

حس رگبار بي‌وقت خرداد ماه را دارم كه روي آسفالت داغي نشسته‌است.
و يا آدم برفي اي كه با آخرين برف سال در روزهاي آخر اسفند زير آفتاب جا مانده.
دارم تبخير ميشوم.
اين اتفاقي است كه دارد مي‌افتد.
در اين روزهاي مرداد ماه. سلول سلول بدنم به روي پوست صورتم هجوم مياورد. قطرات ريز عرق يا قطرات درشت اشك. و بعد بخار ميشود ميرود.
به دكتر همه اين ها را گفتم. حتي گفتم كه به نظرم معده‌ام اولين عضوي است كه دارد از درون نابود ميشود. دكتر با خونسردي سرش را تكان داد و گفت عصبي است.
نميدانستم يكي از علامتهاي اعصاب حذف اندامهاي دروني به صورت تبخير است.
آنجاي كه يك وقت معده ام بود حالا درد ميكند.
ميترسم به جاي قلبم و چشمهايم هم‏، فقط دردش برايم بماند.
كوچك شده‌ام . از ابعادم هر لحظه كم ميشود. اين آفتاب يك بند ميتابد. . از من كاري ساخته نيست.
شنيده‌ام اگر به تمامي تبخير شوم.ابر خواهم شد. و بعد خواهم باريد. شايد اين بار اقيانوس شدم جاي آدمي. با نهنگي كه در سينه‌ام ميتپد.

برچسب‌ها:

پنجشنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۸۸

من شبیه کبک شده ام

اول سر خودم را با دستان خودم گول مالیدم.
بعد یک کلاه سر خودم گذاشتم تا نوک دماغم.
چشم ها یم را بستم.
دستهایم را محکم روی گوشهایم فشار دادم تا هیچ چیز نشنوم.
پشت کردم به همه چیز.
واز آن لحظه به بعد هم مدام به خودم دروغ میگویم.

برچسب‌ها:

شنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۸۸

حاليا

در ارغنون نگاهت
جای چه تماشاهاست
حالیا .
با عکس مژگان نگاهت در خلوت تاب بازی میکنم
عین کودکی هایم



آراد

برچسب‌ها:

دوشنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۸۸

خط خوردگي



براي به تو فكر نكردن
بايد جدول حل كرد
آن هم با خودكار
تا تمام حواس‌پرتيها به وضوح ديده شوند

برچسب‌ها:

آن


امشب در آسمان سياه
ستاره‌اي را به اسمت ثبت كردم
در آن ثانيه كه تو
در تمناي تنهاييت متلاشي ميشدي و
من در تكاپوي تصاحب تمامي تو ته‌نشين

برچسب‌ها:

سه‌شنبه، تیر ۳۰، ۱۳۸۸

فرمول جبرانه




تو كه رياضيت خوب است!
بگو ببينم!؟
اگر تو سر جايت ثابت باشي
و من در حركت
با هر قدمم به تو نزديكتر ميشوم يا دورتر؟

برچسب‌ها:

سه‌شنبه، تیر ۲۳، ۱۳۸۸

به سلامتيت رفيق

رفيق جان
حضورت را بايد سپاس بگويم و خدا را هزاران بار شكر كنم كه در يك روز مبهم بهاري از ناكجاآباداين دنيا پيدايت شد.
بهت گفته بودم باد نشانه هايت را با خود آورده بود
بهت گفته بودم كه اين زمين شور و تيز منتظر قدم هاي تو بود بالاي همان تپه اي كه ميداني
اگر نگفته بودم حالا بدان رفيق جان كه خوشحالم كه هستي
عين يك كودك خوشحالم
و عين يك كودك ميترسم كه نباشي
يعني حتي فكر كردن به نبودنت در اين لحظه فوران بغض و گريه است
يادم هست كه قول تحمل گريه ام را داده بودي
اما اين را هم يادت هست كه قول دادي نروي. كه بماني، كه باشي. به هر بها نه اي
كه من نترسم
كه من خوشحال باشم
كه من تنها نباشم
كه تو رفيق باشي
كه من رفيق باشم

رفيق جان
اين همه كه براي من است ‏‎
جاي شكر دارد
و اين همه كه براي تو است
ناقابل است

رفاقت بسيار گسترده است
اما براي من به ظرافت همان لبخندي است كه ميگويد : دوستت دارم
به همان زيبايي،شكنندگي و قداست

برچسب‌ها:

دوشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۸۸

آره بارون میومد



در این هوای جهنمی دبی ذهن من بارون میخواد
به یاد بارانی که میامد


*************
آره بارون میومد
آره بارون میومد خوب یادمه،
مث آخرای قصه، که آدم می ره به رویا،
آره بارون میومد خوب یادمه...
زیر لب زمزمه کردم،
کی می تونه این دل دیوونه رو از من بگیره؟
اون قَدَر باشه که من این دل و دستش بدم و چیزی نپرسه،
دیگه حرفی نمونه بعد نگاهش،
آره بارون میومد خوب یادمه ...

آره بارون میومد خوب یادمه،
یه غروب بود روی گونه هات،
دو تا قطره که آخرش نگفتی بارونه یا اشک چشمات،
اما فرقی هم نداره،
کار از این حرفا گذشته، دیگه قلبم سر جاش نیست،
آره بارون میومد خوب یادمه، آره بارون میومد خوب یادمه ...

خیلی سال پیش،
توی خوابم دیده بودم تو رو با گونه ی خیست،
اونجا هم نشد بپرسم بارونه یا اشک چشمات،
اونجا هم نشد بپرسم ...


آره بارون میومد خوب یادمه..........

برچسب‌ها: