چهارشنبه، مهر ۰۳، ۱۳۸۷

اگر نامرئی بودید چه کارهایی می کردید ؟

لیلای عزیزم بازی وبلاگی جدیدی راه انداخته و خوب لطف داشته و مرا هم دعوت کرده

من اگر قابلیت نامریی شدن داشتم حتما
1- میرفتم سراغ آدمهایی که دوستشون دارم و عاشقشونم و میشستم نگاهشون میکردم. میدونی اینجوری خیلی باحاله که اونا من را نبینند اما من بتونم ساعتها نگاهشون کنم و باهاشون همراه باشم. گاهی وقتی طرف مقابل میبینتت دیگه خودش نیست. یعنی لذتش کم رنگ میشه. به هر حال اول از همه این کار را میکردم. . به دفعات و طولانی مدت.. ادم وقتی نامریی کسی را از حضورش معذب نمیکنه. یه جور لذت همراهیه بی مزده..

2-اگه میفهمیدم جایی دارند راجع به من حرف میزنند حتما به صورت نامریی میرفتم تا بشنوم چی میگن. ادم خوبه انتقاد پذیر باشه . تعریف پذیر هم باشه. اما خوب جامعه اصولا رو در رو نه درست حسابی تعریفتو میکنه نه انتقادت را

3-به جاهای ممنوعه سر میزدم. لابد میپرسید جاهای ممنوعه کجاست؟ مثلا مجالس صوفیان. . گرد هم آیی جادوگران و ساحران. جاهایی که کارهای ما بعد الطبیعه میکنند. منظورم اینجور جاهاست. تا شاید سر از اسرار بعضی چیزا درآرم.

4- میرفتم روبروی ادمها می ایستادم و هر چی تو دلم بود را رو در رو بهشون میگفتم. بدون اینکه از قضاوت و واکنشی که دارند بترسم. و یا حس مراعات و خجالت داشته باشم. یا از وجه بترسم. خوب و بد همه را میگفتم تا دلم باهاشون پاک شه.

5- مطمئنم که کلی کار یواشکی و فضولی هم این لا به لا ها انجام میدادم که الان نمیدونم چیا میتونه باشه. هر وقت نا مریی شدم و انجام دادم خبرتون میکنم

6- از دوستان من هر کسی بخواد میتونه تو این بازی شرکت کنه. با یک دعوت مخصوص از
نوشته های پشت شیشه
رختکن خاطرات
گیس گلابتون
آبچینوس
ویولت

16 Comments:

At ۱۱:۲۷ قبل‌ازظهر, Anonymous سارا پارسي said...

خيلي جرات داري به خدا! اينكه با اونايي كه دوستشون داري همراه بشي. من تصورش رو هم نمي تونم بكنم. چون اگه كارهايي رو بكنن كه من دوست ندارم يا حتي گمان هم نمي بردم. اگه خيانت ... اگه... واي! من دزدي رو ترجيح ميدم

 
At ۱۱:۲۷ قبل‌ازظهر, Anonymous سارا پارسي said...

این نظر توسط یک سرپرست وبلاگ حذف شد.

 
At ۱۱:۲۷ قبل‌ازظهر, Anonymous سارا پارسي said...

این نظر توسط یک سرپرست وبلاگ حذف شد.

 
At ۱۱:۳۰ قبل‌ازظهر, Anonymous ویولت said...

بذار یک کم فکر کنم ببینیم چیزی به ذهنم می رسه:دی

 
At ۱۱:۳۹ قبل‌ازظهر, Blogger آورا said...

سارا جان ... من میخوام نگاشون کنم لذتشونو ببرم. وقتی یک کسی را دوست داری دیگه مهم نیست که اون چی کار میکنه. مهمه؟؟؟؟؟

 
At ۱۲:۱۱ بعدازظهر, Anonymous پونه said...

مرسی آورای عزیرم.چه جالبه راستی ها!
شاد باشی

 
At ۱:۳۱ بعدازظهر, Anonymous لیلا said...

ممنونم ! من هم نوشتم جالب اینجاست که خوب که نگاه می کنیم زنها تقریبا یک مدل کارهایی رو می کردند ...و مردها هم، البته این از همه پرسی به دست آمده نه صرفا این چند نوشتهء ما

 
At ۳:۱۴ قبل‌ازظهر, Anonymous رضا | آبچينوس said...

مرسي از دعوتت آورا جان. به روي چشم خواهر! البته خيلي فكر مي خواد كه بدونم در اون صورت چيكار مي كردم .

 
At ۹:۲۰ قبل‌ازظهر, Blogger MOEENI said...

ایده های فوق العاده ای داری! /ا

 
At ۴:۰۸ بعدازظهر, Anonymous شهلا said...

اگر بشه آدم دست خیلی ها رو

روو کنه میرفتم سراغشون;)
----

لینکت نیز در وبلاگم وارد شد عزیزم

 
At ۱۱:۱۹ بعدازظهر, Blogger shohreh said...

آورای عزیزم . اول از همه باید ازت تشکرکنم بخاطر لطف و مهری که همیشه به من داشتی و داری ...نمیدونی چقدر حال میده وقتی کامنتت رو میبینم چون همیشه سرشار از عشق و محبت و انرژی مثبته . به همین خاطر هم خودت و بلاگت رو دوست دارم و شرمنده اتم که این اواخر خیلی کم پیشت میام . اگر نامرئی میشدم میومدم پیشت و چند ساعتی همراهت میشدمو نگاهت میکردم تا ببینم چه شکلی هستی . این بازی اینترنتی بهترین بازی بود که تابه حال راه اندازی شده . من هم حتما در این بازی در بلاگم شرکت میکنم . فقط خدا کنه که بعداز اینکه درموردش نوشتم مثل تو جراتش رو داشته باشم آپدیت کنم . من دل و جراتم تو نوشتن خیلی کم شده . یعنی مینویسم و پاک میکنم . شاید یکی از دلیلهاش اینه که بعضی از فامیلهای نزدیکم بلاگم رو میخونند . بگذریم آورای گل خیلی دوستت میدارم و برات همواره و بی وقفه بهترین آرزوها رو دارم . میبوسمت . سبز باشی .

 
At ۱۰:۰۷ قبل‌ازظهر, Anonymous فرزام said...

ممنون! من 56 ام. اما چون خردادی ام و اون وقتا نیمه اول و نیمه دوم بود، یه سال دیر رفتم. واسه همینم 19 سالگی دیپلم گرفتم!

 
At ۱۰:۱۲ بعدازظهر, Anonymous aleph.mim said...

مجلسی که این قدر چیز اسرارآمیز داشته باشه که بتونه کنجکاوی یه آدم نامرئی رو تحریک کنه...خب تو فکر می کنی می تونی تو اون مجلس هم نامرئی بمونی؟ اون ساحران و صوفیان مونگولن نمی فهمن یه غریبه این جاست؟

 
At ۱۲:۰۱ قبل‌ازظهر, Blogger آورا said...

وقتی آرزو میکنی و خیال پردازی نباید به محدودیتها فکر کنی. تو عالم آرزو هر چیزی امکان داره.
سخت نگیر الف . میم عزیز

 
At ۵:۰۲ بعدازظهر, Anonymous aleph.mim said...

آره اما منفی در منفی می شه.درباره ی ترکوندن یه بانک می شه خیال پردازی کرد که آدم آرنولد ئه و هیچ کس دست ش به فلان ش هم نمی رسه. اما درباره ی جادو باید محتاطانه خیال پردازی کرد.
;)

 
At ۴:۵۳ بعدازظهر, Blogger Mehran said...

من هم با چند تاش موافقم
یواشکی قدم زدن در جاهای ممنوعه و اسرارآمیز
پنهونی نگاه کردن و بوییدن عطر دوستام رو هم ، لذت بخش می دونم

مسافر کوچولو

 

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home