سه‌شنبه، آبان ۱۸، ۱۳۸۹

بابایی

به دنیا که آمدم خودش را بازنشسته کرد تا تمام وقتش را وقف نوه اش کند
دنیای کودکیم تمام پر است از خاطرات با او بودن
جواب تمام خواسته های به جا و نا به جایم را میداد
به هیچ چیزی " نه" نمیگفت
از کول کردنم تا نیمه شب پارک بردنم
از خریدن هر جور خوراکی تا مجوز هر نوع خرابکاری
پشت و پناهم بود در دوران کودکی
هنوز هم پشت و پناهم هست
هنوز هم به هیچ خواسته ایم "نه" نمیگوید

عالم و آدم میدانند که رابطه ما چیزی بیشتر از یک پدربزرگ و نوه است

هنوز هم آب توی دلش تکان بخورد من اینجا میفهمم

این روزها که پا به سن گذاشته و من نیستم که کمکش باشم
که به هیچ خواسته ایش " نه" نگویم
این روزها ، این روزهای غربت لعنتی

بدجوری کلافه ام کرده

من در روزهایی که نیازش داشتم تا در به در مهدکودک و این خانه و آن خانه نباشم برایم بود
این روزها که به من احتیاج دارد که هم صحبتش باشم که تنها نباشد . نیستم

کلافه ام از این دوری
به چه قیمتی دارم تحمل میکنم
کلافه ام

6 Comments:

At ۶:۱۹ بعدازظهر, Anonymous ناشناس said...

دختر مهربون و با احساس ،بلند شو یه سربرو پیش بابائی از ایشون خواهش کن که با شما بیاد پیشتون ،مطمئنم که میتونید خاطرات قشنگتون رو بیشتر هم کنید مخصوصا با نخودچی کیشمیش ناز و توپولی که بابائی هم به این باهم بودن احتیاج داره

عزیزم منم مثل تو غریبم و خوب میدونم این کلافه بودن چه طعمی داره،از زهر مار هم تلخ تر هستش
مریم

 
At ۷:۲۴ بعدازظهر, Anonymous ویولت said...

چی می تونم بگم که از دلتنگی ات کم کنه
پیشنهاد کامنت بالا معقول به نظر میاد

 
At ۱۲:۰۱ قبل‌ازظهر, Anonymous آبنوس said...

كاملاً احساست را درك ميكنم. اميد ما طول عمر آنها بايد باشد.

 
At ۹:۱۷ قبل‌ازظهر, Anonymous Ghazal said...

کاش تا دیر نشده قدر با هم بودن ها را بیشتر بدانیم . کاش ما هم وقتهائی که بزرگترها بهمون نیاز دارند در کنارشون باشیم .
آورا جان طعم تلخ غریبی رو من هم دارم می چشم البته در بین مثلاً هم زبونهام!
نخودچی و کشمش رو ببوس

 
At ۱:۱۸ قبل‌ازظهر, Anonymous shohreh said...

باهات کاملا موافقم . من هر وقت با پدربزرگم تلفنی صحبت میکنم گریه میکنه , از زور گریه نمیتونه باهام حرف بزنه , ناسلامتی نوه بزرگشم . ولی چه فایده که الان ده ساله ندیدمش , نه پدربزرگ و نه مادربزرگ رو و از خودم میپرسم میشه یعنی ببینمشون ...ازاین کلافگی نگوکه که منهم همینم الان خیلی وقته , این از بالا رفتن سنه , از مادرشدن و احساس مسئولیت داشتن بالاست و اینکه تازه آدم میفهمه که چه زحمتهایی برای آدم نکشیدن و چقدر انرژی صرف کردن . پسرهای خوشگلت رو ببوس و سعی کن کلافگی ات رو با وجودشون کمرنگ کنی , جز این چاره ایی نیست آورای عزیز .

 
At ۱۰:۱۶ بعدازظهر, Anonymous شقایق said...

عزیزم تا هستن قدرشونو بدون.....من هم با پدر بزرگام همین قدر صمیمی بودم اما الان هیچکدوم نیستن ....و من پر از حسرتم

 

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home