سه‌شنبه، آذر ۲۱، ۱۳۸۵

زیباترین قلب


مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا میکرد زیباترین قلب را در آن شهر دارد.
جمعیت زیادی آمدند. قلب او کاملا سالم بود . هیچ خدشه ای بر او وارد نشده بود.پس همه تصدیق کردند قلب او براستی زیبا ترین است..
ناگهان پیرمردی جلوی جمعیت آمد و گفت : اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست.
مرد جوان و بقیه جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند.قلب او با قدرت تمام میتپید. اما پر از زخم بود.قسمتهایی از قلب او برداشته شده و تکه هایی جایگزین آن شده بود که جاهای خالی را به درستی پر نکرده بود. جاهایی دندانه دندانه بود. جاهایی شیارهای عمیق داشت و جاهایی هم خالی بود.
مرد جوان با خنده گفت: تو حتما شوخی میکنی...قلب تو تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است.
پیرمرد گفت: درست است قلب تو سالم به نظر میرسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمیکنم. میدانی هرکدام از این زخمها نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده ام. من بخشی از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشیده ام.گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده که به جای آن تکه بخشیده شده قرار داده ام.اما چون این تکه ها شبیه هم نبودند گوشه هایی دندانه دندانه در قلبم دارم که برایم عزیزند. چرا که یاد آور عشق میان دو انسانند.یعضی وقتها بخشی از قلبم را یه کسی بخشیده ام اما او چیزی از قلب خود به من نداده. اینها همان شیارهای عمیق هستند.گرچه دردآورند اما یاد آور عشقی هستند که داشته ام..
...
زیبایی واقعی کدام است؟
***************************
برگرفته از 17 داستان کوتاه از نویسندگان ناشناس.

7 Comments:

At ۳:۲۰ بعدازظهر, Anonymous فهرست وب ایرانی: نمابه ها said...

سلام
و
لینک
مستقل / اتوماتیک / بدون سانسور
فهرست وب ایرانی : نمایه ها

 
At ۹:۱۳ قبل‌ازظهر, Anonymous sani said...

nice story , thank you

 
At ۱۱:۱۶ قبل‌ازظهر, Anonymous ABCHINUS said...

اي خواهر!
شنيدم نداي استهلاپ سر دادي! ( استهلاپ= باب استفعال از ريشه ي هلپ به معني مطالبه ي هلپ)
امورات وبلاج شما ملتهب شده است و خودتان مستهلپ. اميد به خدا كه همه مستهلپ او ئيم.
مع الأسف، يوم الماضيه ديدم حاشيه ي وبلاج سركار عالي دچار اعوجاج شده است. حكماً جن زده شده و بايد بسم اللهي بخوانيم و ذكري بگوييم از منزلت رفيع يوني كد ابن يوتي اف هشت. اين بنده اگر طبابت بدانم،دريغ نمي دارم. به ديده منت. ليكن ضيق زمان است امروزبراي حقير. مگر ليله باشد وفرصت تأملي. در انتها گره اي هست كه به دندان ما نا گشودني است و به سرپنجه تواناي شما محتاج. آن اينكه آخرالامر آيا عليا مخدره به مرتبه بلاجر از نوع بتائيه نائل شده اند؟

 
At ۱۱:۱۸ قبل‌ازظهر, Anonymous ویولت said...

برگشتنت به خیر و سلامت ]ورا جان
خوب سر ما رو کوبیدی به طاق ها(چشمک)

 
At ۱۱:۴۶ بعدازظهر, Anonymous S. said...

سلام...خوشحالم که برگشتی دیگه داشتم نگران می شدم. اگه میتونی یه آف واسه من بده بگو اون موضوعی که در موردش حرف زدیم چه جوری شد چون من کمی نگران بودم. در عین حال آدرس وبلاگ ما عوض شده. شما نبودی ما اسباب کشی کردیم. آدرس جدید رو برات اینجا گذاشتم.

 
At ۳:۴۲ قبل‌ازظهر, Anonymous S. said...

دوباره سلام...آدرس ایمیل هست
s@rakhtkan.com
منتظرم ببینم اوضاع چطور بوده.

 
At ۱۰:۴۲ قبل‌ازظهر, Anonymous ریحانه said...

حکایت جالبی بود!

 

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home