دوشنبه، مهر ۱۰، ۱۳۸۵

چو وابيني نه قفل است آن کليد است... بسا قفلا که بندش ناپديد است


پ.ن : این عکس را در سفری که به انگلیس داشتم از در یک کلیسای قدیمی گرفتم.
پ.پ.ن : شعر از نظامی گنجوی است

11 Comments:

At ۱:۲۷ قبل‌ازظهر, Anonymous آونگ خاطره های ما said...

چه خوشگله تصویر این در
و چه لطیف پیوند زدی این شعر رو با این تصویر

 
At ۹:۰۲ قبل‌ازظهر, Anonymous mohammad said...

بسیار جالبه این عکس. همسازی سنت و مدرنیته

 
At ۱۰:۳۵ قبل‌ازظهر, Anonymous violet said...

اورا جون عکس ها واسه من باز نشد اینطور که معلومه اشکال از خط منه

 
At ۲:۰۳ بعدازظهر, Anonymous sani said...

che dari va che ghofli:D
shad bashi;)

 
At ۳:۴۴ بعدازظهر, Blogger azkhodbakhish said...

دوست داشتم بدونم تو این کلیسا چی بوده که اینجوری درش رو مطمئن کردن . ولی هم عکس بسیار جالبه و هم شعر . سبز باشی .

 
At ۱۱:۰۲ بعدازظهر, Anonymous S. said...

چه دری و چه قفلی و چه دوربین محشری. :) حالا باید کد زد تا رفت توی کلیسا؟

 
At ۲:۴۴ بعدازظهر, Anonymous عماد said...

ايول کليسا ... تريپ سکيوريتي در حد خدا !

 
At ۱۰:۲۰ بعدازظهر, Anonymous golabtun said...

این نظر توسط یک سرپرست وبلاگ حذف شد.

 
At ۱۱:۴۹ بعدازظهر, Anonymous ناشناس said...

chetori ? duradur juyaye ahvalet hastam.
in ax vaghean mozue jalebie. vaghean un tu che khabar bude ke niaz be ein hame security dashte?!
rasti , ping kardan yani chi? blogrollng man ham ye vaghtai update nemishe.
Golabatun

 
At ۱۲:۳۰ قبل‌ازظهر, Anonymous bache-mis said...

عکسهای قشنگی هستن. درباره سئوال قبلی من پشیمانی رو انتخاب میکنم. ترجیح میدم پشیمان بشم تا حسرت بخورم

 
At ۱۰:۳۶ قبل‌ازظهر, Blogger خيابانگرد said...

نوشته اند لطفا دست نزنید !
سر انگشتانم گز گز می کند!

 

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home