سه‌شنبه، تیر ۲۷، ۱۳۸۵

یک روز قرمز

صبح با صدای تلفن از خواب بیدار میشوم.ساعت حدود 7 صبح است. شماره نشان میدهد که تماس از ایران است. جواب میدهم. و اصلا به روی خودم نمیاورم که خواب بوده ام. که لحظه ای دلم شور زده از این تماس بی موقع.
عزیزی است که به تماسهایش در ساعتهای خاص عادت دارم. چیزی میگوید و سفارشی میدهدو خواهش میکند که تا آخر امروز با مسافری برایش بفرستم و تمام.
ولی من دیگر خوابم نمیبرد مدام غلت میزنم و کابوس میبینم و فکر میکنم. به خیلی چیزها. به همانهایی که الان در ذهن تو هم میگذرد.
یک ساعتی میگذرد. از خواب بیدار میشوم.آراد را بیدار میکنم.
خانه خودمان نیستیم. و این بیشتر مرا کلافه میکند. همیشه جای دیگری شب ماندن مرا کلافه میکند. احساس عدم امنیت میکنم.
شاید به همین علت است که هر جایی خارج از ایران احساس عدم امنیت میکنم..
ساعت حدود 9 است و رادیو فردا اولین اخبار روز را نثار روح من میکند.: کشتار در کوفه- تعداد قربانیان فلان مقدار، حمله اسراییل به جنوب لبنان- تعداد قربانیان فلان مقدار، سونامی در فلان کشور- تعداد قربانیان فلان مقدار، تحریم فلان کشور برای آن یکی، خط و نشان کشیدن این رییس جمهور برای ان یکی و..... باقی قضایا.
حالم بد میشود از این همه کشتار. احساس میکنم دارم در جنگل زندگی میکنم. قانون جنگل شرف دارد به قانون آدمیزاد.
یاد همکارهای عراقی و لبنانی آراد میفتم. یکیشون میگفت هر 1 ساعت به لبنان زنگ میزند تا مطمئن شود مادر و پدرش زنده هستند.
یاد زمان جنگ میفتم و دلنگرانیهای افراد خارج از ایران.
جنگ وحشتناکترین اتفاق برای یک ملت است.
یاد امتحان هفته دیگه میفتم و یاد سفارش صبح. دنبال یه داروخانه میگردم. . گرمای صبح بیداد میکند.
هیچ احساس خوبی ندارم.
اخبار ساعت 9:30 اعلام میکند که کشورهای غربی اتباعشان را از لبنان خارج میکنند..اخبار میگوید 100000 نفر در طی چند روز گذشته از لبنان وارد خاک سوریه شده اند.فرار. اما در این فرار هم تبعیض وجود دارد. اینجا هم خون بعضیها رنگین تر است.
اینجا پارتی بازی و پول حرف اول را میزند..حالم بد میشود . از تصور خانه به دوشی. از تصور اوار. گرسنگی و فرار.
وارد داروحانه میشوم. سفارش را میخرم. . میایم بیرون..
دیگر رادیو را روشن نمیکنم.
سعی میکنم به هیچ چیز فکر نکنم. اما نمیشود.. امتحان- گرما- لبنان- سفارش- و چراغ روشن شده باک بنزین..
کارگر هندی پمپ بنزین باک را پر میکند.به او نگاه میکنم . و اینکه در زیر گرمای بالای 46 درجه باید خنده را بر لبانش حفظ کند و مودبانه کارش راانجام بدهد . و من زیر باد کولر آرام سر جایم نشسته ام و پول بنزین را میدهم.آن طر ف تر مرد اروپایی را ساندویچ به دست میبینم که کار گر دیگری دارد شیشه های ماشینش را میشورد.
دبی شهر عجیبی است. همه کس از همه ملیت با طبقات اجتماعی مختلف..
پیش خودم فکر میکنم چه چیزی باعث میشود که یک هندی بیاید اینجا در دمای 50 درجه ساعت 2 بعد از ظهر آسفالت بکند.؟؟؟ ان هم برای حقوقی که تصورش را نمیتوانید بکنید. هیچ. در حد یک وعده غذا..
یا آن عراقی که غیر قانونی مسافر کشی میکند.
درک نمیکنم.
اینجا جنگل است. خوب که نگاه میکنم. میبینم. هیچ قانونی کاربرد ندارد.اینجا رنگ پاسپورت مانند رنگ چهره تو را متمایز میکند. یاد کتاب ریشه ها میفتم. برده داری. فرقی نمیکند. ما متجدد شده ایم. برده داریمان هم. استعمارمان هم. عراق یا لبنان. هندوستان یا هر جای دیگری. فرقی نمیکند.
تنها چیزی که ثابت مانده همان قانون کائنات است. قانونی که مرا امیدوار میکند به داشتن روزی آبی

6 Comments:

At ۲:۵۰ بعدازظهر, Anonymous MOHAMMAD said...

خیلی عالی نوشته ای. نوشته شهره هم حال و هوای نوشته تو را دارد. یک درد همه گیر

 
At ۶:۲۹ بعدازظهر, Blogger azkhodbakhish said...

چیزی نمیگم دیگه خودت خوندی و میدونی که منهم دقیقا همینطوری فکر میکنم . سبز باشی.

 
At ۱۱:۱۵ بعدازظهر, Anonymous S. said...

منم درست 16 ساله که خانه به دوشم. دقیقا میفهمم وقتی میگی هیچ جا غیر از ایران برات امنیت نداره. شاید خیلیها به این بخندند ولی من درک میکنم. میدونی من 16 ساله هر روز صبح که زیر یه آسمون دیگه غیر از ایران بیدار شدم تا چشم باز کردم دغدغه خاطر داشتم. دغدغه این که اینجا مال من نیست و من امنیت ندارم. و یه چیزی رو هم اضافه کنم که هر چی دورتر از ایران زندگی کنی این دغدغه بزرگتره. من صبح روزهایی که توی دوبی بیدار میشدم حس میکردم خوب ایران اونور مرز هستش و اینجا که بیدار میشم ایران اونور اونور اونورتر اقیانوس هستش. خیلیها به این حرفها میخندند میدانم. ولی برای دل من همه این حسها کاملا جدی هستش...ممنون از نوشته امروز..

 
At ۸:۰۴ بعدازظهر, Anonymous shift said...

امان از این دغدغه های کشنده. صبحها درست بعد از هر بیدار شدنی باید سرگردون این سایت خبری و اون سایت باشی تا بفهمی حداقل اتفاق خاصی توی ایران نیافتاده. شبها تا آخرین لحظات قبل از خواب هم همینطور. بعد با هرکسی تماسی داری باید سعی کنی از صداش و با سوال کردن مطمئن بشی همه چیز امنه و بعد هنوزم استرس داری هنوزم ترس داری هنوزم نگرانی

 
At ۸:۱۶ بعدازظهر, Anonymous JiLiZ said...

..................
.........
....
..
.
هم المفلحون..

 
At ۶:۱۲ بعدازظهر, Anonymous omid said...

ديگه منكه تو اين شهر هستم و اوضاع رو ميبينم و مثله خودت فكر ميكنم....در امتحان موفق باشي

 

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home