چهارشنبه، بهمن ۰۹، ۱۳۸۷

من بالفطره یک قاتلم

تا حالا شده به فکر کشتن کسی بیفتید؟
یعنی کسی با کارهاش خواسته و ناخواسته شما را به حسی برسونه که حاضر باشید بکشیدش؟
یا حتی یک دفعه توی خیابون دارید راه میرید و یک فکر خبيثانه بیاد سراغتون .
مثلا من خودم بارها پیش خودم تجسم کردم که مثلا تو ماشین توی یک خیابون پر جمعیت دارم حرکت میکنم و جای کمک راننده نشستم. یک موسیقی باحال از همون مدلهای پدر خوانده ای هم از ضبط ماشین داره پخش میشه. اون وقت با یک مسلسل تمام ادمهایی که دارند توی پیاده رو راه میرند را میبندم به گلوله و اونا میفتن رو زمین
یا اینکه یه دوستی داشتم میگفت یک بار یک کسی انچنان حرصشو در اورده بود که نصفه شب با بالش رفته بوده سراغش تا خفش کنه
اما خوب پشیمون شده.
گاهی حسادت یا تنفر در آدما باعث یک همچین واکنشی میشه. یا حتی کشف یک تجربه. ایجاد هیجان..
به نظر من همانقدر که وقتی ادم عصبانی میشه میتون داد بزنه و یا دعوا کنه. قدرت داره ادم هم بکشه.
اما چرا همه داد میزنند ولی همه آدم نمیکشند. برمیگرده به ترسها و باورها. یعنی اول از همه ترس های آدمی میاد جلوی روش. . ترس از اینکه بشه ادم بده قصه و در موردش قضاوت کنند و تنبیه شه. چه از طرف خدا و چه بقیه. یعنی وجدان ادمی شروع میکنه به آژیر خطر زدن. حالا پاهی ممکنه برای لحظهای شما نتونید خودتون را کنترل کنید و کار از مار بگذره . به قولی دچار جنون آنی بشید.. در این صورت تمام انچه در درون داشتید را به مرحله عمل اوردید

با این حال هر کسی ممکنه توی ذهنش بارها کسی یا کسانی را با شیوه های مختلف به قتل رسونده باشه و یا حتی آرزوی مرگ برای کسی کرده باشه. حتی برای یک لحظه. در اوج حسادت. تنفر. عصبانیت. خستگی... تا حالا فکر کردید اگر تمام تصورات ذهنی ما به لحظه اتفاق میفتاد تا حالا چند تا ادم به دست شما به قتل رسیده بودند؟.

شما چی فکر میکنید؟

9 Comments:

At ۱:۳۵ بعدازظهر, Anonymous بانوی ماه و آب said...

به نظر من این حس کاملن طبیعی هست . خب یه وقتی بعضی ها اینقدر آدم رو کلافه می کنن که دلت میخواد بکشیشون . البته تا وقتی که در حد فکر باشه طبیعی هست جون بعد از مدتی فروکش می کنه ولی وقتی خب طرف رو کشتی غیر طبیعی میشه دیگه .

 
At ۲:۵۷ بعدازظهر, Anonymous mojgan said...

راستش اصلا تا بحال در هیچ شرایطی حتی شرایط بحرانی به فکر کشتن نبودم ودر طول چندین سال گذشته فقط آرزوی مردن بسیار سخت دونفررو دارم ....دلم میخواد جون بکنن تا بمیرن...همین....تازه بیشتر در شرایط خوبم به مردن اون دونفر فکر میکنم ...دلم میخواد عذاب بکشن وبمیرن

 
At ۶:۲۳ بعدازظهر, Anonymous S. said...

به این چیزهایی که گفتی هیچوقت فکر نکرده بودم. در بدترین حالت من آدمها رو رها می کنم به حال خودشون. شاید اینجوری یادشون رو در دلم می کشم به جای اینکه دلم بخواد واقعا بلایی سرشون بیارم. فقط اون چیزی که از اونها ته دلم مونده رو می کشم. روزهات شاد آورای نازنین.

 
At ۸:۲۵ بعدازظهر, Anonymous دلا said...

فکر کنم کسی روی کره زمین باقی نمیموند!
راستی آورا، با دیدن کامنتت یه غنچه توی دلم شکفت... مرسی که اومدی
بوسه.

 
At ۸:۵۴ بعدازظهر, Anonymous naarenj8 said...

گوگل ریدر چیه جیگر خانم؟

 
At ۵:۳۳ قبل‌ازظهر, Blogger NeghNeghoo said...

با عجب قاتل خطرناکی طرف بودیم اینجا وخبرنداشتیم
;D

 
At ۱۰:۵۷ قبل‌ازظهر, Anonymous ناشناس said...

درسته ... من بعضی وقتا مثلا فکر می کنم اگر مثلا این ده نفر نبودن ایران شاید وضع بهتری داشت! در ضمن وقتی من عصبانی می شم خیلی خطرناک می شم! ... معینی

 
At ۱۱:۵۷ بعدازظهر, Anonymous ناشناس said...

خبیث با " ث" است نه " ص " !

 
At ۱۲:۴۰ قبل‌ازظهر, Blogger آورا said...

mersi azize nashenas

 

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home