دوشنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۷

در جمع من و این بغض بی قرار ، جای تو خالی



در شبهای تنهایی شانزده سالگی
در آن شبهای درس و عاشقی که نه من کسی را میفهمیدم و نه کسی مرا!
در آن شبهای بی خوابی که دنیای من را آهنگهای داریوش و گوگوش و ابی پر میکرد.
در آن شبهای رخوت و اعتراض
بی خبر ، از نمیدانم کجا وارد شد
صدایش ، آن مدل خاص شین گفتنش ، آن کش و قوسی که به کلمات میداد. آن صدای بم.
در یک لحظه آمد و نششست بر قلبم
*******
چه شد که من نوار" صدای پای آب " را خریدم یادم نیست
اما مطمئنا به خاطر "سهراب سپهری " نبود
به خاطر صدای "او" بود.
او که میخواند " زندگی شستن یک بشقاب است" و من نمیفهمیدم یعنی چه
سهراب سپهری انقدر برایم گمنام بود که حتی نام کتابش را نمیدانستم
اشعار را بارها و بارها از روی نوار نوشتم و با صدای او فریاد زدم
" دل خوش سیری چند؟"
دنیایم رنگ زیبایی گرفته بود. یک شور . انگیزه. یک راز

نوار " نامه ها" ی " سید علی صالحی" را باز به خاطر صدای او خریدم.

دلم هوای نوشتن پیدا کرده بود
دیدگاهم نسبت به خودم و پیرامونم دگرگون شده بود.
آدم دیگری شده بودم
" گویی شبی هفت ساله خوابیده بودم و سحرگاهان چهل ساله برخاسته بودم"

استاد خسرو شکیبایی با قدمهایی محکم وارد زندگیم شده بود

**********
هامون را و پری را و سارا را دیدم
هامون را بلعیدم
که البته من و حمید هامون سرگشتگی همگونی داشتیم. من در هجده سالگی و او در چهل سالگی

فیلم نامه هامون را از روی فیلم نوشتم و اینکه " کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده و کپک زده خود را؟" و هنوز میپرسم

آخ! استاد من

*******
با اینکه امکان دیدنش را داشتم. تماسی ، نامه ای ، تشکری شاید . اما انقدر عزیز بود و خصوصی برای زندگی من که نمیخواستم این خلوت دل را خراب کنم. رازی بود کنج دلم.. گویی میدانست قدردانی مرا.
**********
تا اینکه چند هفته پیش در جشن منتقدین سینما روبریم ایستاد و جایزه اش را به دست گرفت. هیچ نگفت. زمین را بوسید به آسمان اشاره کرد و رفت.
بهت زده نگاهش کردم. بعد از چهارده سال اثرگذارترین موجود زندگیم در چند قدمیم ایستاده بود .
و باز من نرفتم جلو. از ذوق اشک ریختم و لبخند زدم. در دل سپاس گزارش بودم. گفتم شاید دیداری دیگر. وقتی بهتر.
***********
و جمعه28 تیر رسید. مثل آواری بر سر من. بر دلم . بر روحم
خبر مرگش آنچنان سنگین تر از تحمل من بود که هنوز در زیر این بار حیرانم
چقدر زود دیر میشود استاد من!

حسرت کلمه ای با تو حرف زدن و روبرو از تو قدردانی کردن روی این دل من برای همیشه ماند.
************

استاد خسرو شکیبایی عزیز
پادشاه صبر و لبخندو عشق
از تو سپاسگزارم
به خاطر بودنت ، صدایت
اشعار زیبایی که برایم زمزمه کردی
به خاطر دید زیبایی که به من هدیه دادی
به خاطر ایجاد علاقه به ادبیات ، عرفان
به خاطر هر انچه که الان هستم
به خاطر سهراب و سید
به خاطر نمره های خوب انشا و در صد بالای ادبیات در کنکور
به خاطر بهترین دوستم
به خاطر خودم
به خاطر همه چیز

"حالا خراب از حیات سکوت
میان ذهن من و زیارت تو
فاصله ئی است ، فاصله ئی

"

3 Comments:

At ۱۲:۴۰ بعدازظهر, Blogger MOEENI said...

آورای عزیز! بعد از مدت ها با غمی چنین آمدی. اما بسیار زیبا و متین نوشته ای . دل شاد دار. یکی از مجلات نوشته بود: مرگ پایان شکیبایی نیست ... و لابد تو قبول داری این را

 
At ۶:۱۹ بعدازظهر, Anonymous S. said...

چقدر زیبا بود این سپاس گذاری و چقدر خوبه که دوباره هستی. دلم برات تنگ شده بود دوستم. روزهات شاد.

 
At ۹:۵۰ قبل‌ازظهر, Anonymous نسیم said...

چه زیبا نوشتی یادش بخیر

 

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home