انگاری یک گلوله سنگین توی راه گلویم نشسته باشد ، نه میتوانم قورتش بدهم و نه تفش کنم بیندازم بیرون.
یک چیزی که دارد خفه ام میکند.
دیروز 22 بهمن بود. در ایران عده ای جانشان را گذاشته بودند کف دستشان و رفته بودند به خیابانهاا برای پس گرفتن رای خودشان ، رای ما.
دیروز 22 بهمن بود. روز اول یک تعطیلی 5 روزه که جان میدهد برای مسافرت.
دیروز 22 بهمن بود. من و آراد سبز پوشیده بودیم. در دبی به هر جا که سر میزدیم پر از ایرانی بود. هتل ها ، رستوران ها ، مراکز خرید.
دیروز 22 بهمن بود. یعضیها رفته اند ، بعضی ها مانده اند.
آنها که برای تفریح آمده اند هیچ کدام سبز نپوشیده اند. نه شالی ، نه تی شرتی و نه دست بندی. گویی قصد کرده اند این مسیر را دراین چند روز بی هیچ نشانی طی کنند.
دیروز 22 بهمن بود. بعضی خارجیها که من وآراد را میدیدند به رویمان لبخند میزدند. برایمان دستی تکان میدادند. نگاهمان میکردند.
اما هم وطنانم حتی نگاهمان هم نمیکنند.
راه نفسم از آن گلوله سنگین هنوز بسته است. نمیخواهم قضاوت کنم. اما گویی عادت کرده ایم. دیگران بکارند ما بخوریم
برچسبها: دست نوشته